تبليغاتX
ღ...تا رهــــــــــایی...ღ
ღ...تا رهــــــــــایی...ღ

ته مانده های خاکــــــستر یک ذهــــن....

      همیشه بهترین آینده بر پایه گذشته ای فراموش شده بنا می شود


 نمیتوانی در زندگی پیشرفت کنی


مگر غمها و اشتباهات گذشته را (رها) کنی...


پس.....


پیش به سوی:


رهایی!

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 13:2 توسط محیا|

چقدر بوی آغوشت را دوست دارم


همیشه وقتی ناراحت و غمگین و نا امید بودم


میدانستم و مطمین بودم دریچه ی آغوشت به رویم باز است...


میدانستم اگر همه ی دنیا مرا غریبه بدانند..


تو همیشه مرا میشناسی..


دستانت گرمند..


چشمانت پر از امید است..


و دلت پر از مهربانی...


و از نگاهت گل میبارد...


بگذار بار دیگر  دستانت را ببوسم


به پاس تمام زحماتی که بر من کشیدی...



   ای همه ی دنیایم



            و ای مادرم


                         دوستت دارم


                                          روزت مبارک!



پ.ن:دیر شد ولی شد!

پ.ن2:بانوی دلپذیر آسمانی...

یاد تو میوزد...

بهار میشود...


پ.ن3:تولد حضرت زهرا(س)هم پساپس مبارک!

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 15:33 توسط محیا|

محمد حسین...پسر عموی عزیزم...


با به دنیا اومدنت انگار تموم غم ها رو فراموش کردم


تو با به دنیا اومدنت خیلی هارو خوشحال کردی..


خیلی دوست دارم پسر عموی کوچولوی من!


و ورودت به این دنیای خاکی رو تبریک میگم!

|74|


پ.ن:صدای یک پرواز

فرود یک فرشته

آغاز یک معراج

و شروع یک زندگی

تولدت مبارک


پ.ن2:امید...

کم نیاورده

هنوز دارد آدم خلق میکند خدا...


:cancan:

:pars (44)::pars (44):


:flowerysmile:


:Laie_94:
  
:pars (45):
    
:برره:     
|65|

|65|

|thanks|
|thanks|

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:59 توسط محیا|

بسویت میدوم


به تو نمیرسم


باز میدوم


هیچ جاده و راهی مرا به تو نمیرساند


در این جاده گاهی به سراب ها  نیز میرسم


اما به تو نه!


و تنها در نبودنت یک چیز را فهمیدم:


تنها راه نزدیک بودن به تو همین دور بودن است!


من را به بودن با تو نیامده


من اندی است که با تو در درونم زندگی میکنم!



پ.ن:گاهی نبودنت را بیش از بودنت دوست دارم!

پ.ن:منتظر نظراتتون در مورد شعرام هستم...

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:19 توسط محیا|

خسته ام


از دست دلم


دیروز


آنی افسارش را با حقیقت های دور و برم در دست گرفتمو دیدم که چه شد...


عشقی که به شیرینیه شیرینی بود


به تلخیه تلخون شد


برای چند ساعت آرام بودم


اما بعدش


افسارش به دوباره در دست احساسات واقعیم قرار گرفت...


و باز دیدم فرقشان را از زمین تا آسمان


و فهمیدم


واقعیت ها افسار خوبی برای دل های عاشق نیستند..


این بود نتیجه ی خستگی از دست دلم!



پ.ن:دوس دارم از این به بعد خودم نویسم!

قشنگ یا زشتشو شما بهم بگید!

بدون رودرواسی!


پ.ن2:یادم باشد

.

من تنها هستم

اما تنها من نیستم...

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:0 توسط محیا|

امروز روز تولدت است...


روی که خدا تو را به زمین داد...


و تو شدی یکی از میلیارد ها آدمی که در این زمین زندگی میکنند...


ولی چرا اینقدر غمگینم؟


مگر تو امروز نیامدی؟


امروز زمینی نشدی؟


نمیدانم..


شاید به خاطر اینکه خدا تورا به زمین داد


نه به من!


پ.ن1:تولدت مبارک...

پ.ن2:تاریخ تولد هیچکسی در هیچ نفشه و نگاری نیست چرا که آدم ها هر روز در قلب کسانی

که دوستشان دارند متولد میشوند....

پ.ن3:خدا تورا به من داد..از من گرفت...تا خودش را به من بدهد!

پ.ن4:برداشت بد نشه!


نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:26 توسط محیا|

تمــــام مزرعه کافــر صدایش میزنند


گل آفتاب گردانی را که


عاشق باران شده بود..



پ.ن:بیچاره آفتاب گردان!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:23 توسط محیا|

میـــخواهم حوایت باشم...


بگذار گناهت تا ابدــت بر دوش من باشد...


نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:19 توسط محیا|


پوشانده است ابر کبودی مدینه را


برلب نمانده شوق سرودی مدینه را


قندیل ماه رنگ پرید ه است تاگرفت


گرد عزای یاس کبودی مدینه را


ای ماه خسته!مرثیه ای سازکرده ای؟

 

ای ابربغض!عقده گشودی مدینه را؟!


یک عرش ازستاره ببین گریه می کنند


درپردۀ فرازوفرودی مدینه را


زخم شناسنامۀ تاریخ مافدک!


آیینۀ بهار کبودی مدینه را!!


دنیا بدون فاطمه،تاریک،سوت وکور


فرقی نداشت بودو نبودی مدینه را


اندازۀ تمام جهان نور هدیه داد


یک جانماز وعطرسجودی مدینه را


بر گنبد بقیع دلم آشیان گرفت


با قاصدک نوشت درودی مدینه را


این کفتر ضریح درنیم سوخته است


لب تشنۀ دوقطره شهودی مدینه را


آتش گرفت اگر چه دری کرد شعله ور


دست پلید،دست یهودی مدینه را


بایک اشاره صاعقه می ریخت آسمان


تشباد قهر عادوثمودی مدینه را


لب وانکرده غیر دعای قبیله را


نفرین کجا؟ که فاطمه بودی مدینه را


آیینه نیستم که بچینم گل حضور


یک استغاثه،اذن ورودی مدینه را


خاکم به سرکه قافیه اندیش ماند ه ام


خالی است جای سنگ صبوری مدینه را..


شهادت بانوی و عالم حضرت فاطمه(س)بر همه ی شما دوستان تسلیت باد..


پ.ن:

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

«فاطمه، فاطمه است»

 

التماس دعا...

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 16:36 توسط محیا|

تو رو حتی تو رویامم ندیدم


ولی یه عمره جات خالی پیشم


ندیدنت چه احساس غریبیه


ندیدم و برات دلتنگ میشم


فقط بگو کدوم هفته کدوم روز


کچا منتظر رسیدنت شم


میخوام کاری بدم دست خودم که


خودم بهونه ی اومدنت شم


سپردی دست کی پیراهنت رو


که یه عمره برامون نمیاره


چه بوی نرگسی میپیچه اینجا


اگه این باد سرگردون بذاره


بیا تا کفترا دورت بگردن


براشون هر قدم دونه بپاشی


چراغون میکنم پس کوچه هارو


شاید قسمت بشه این جمعه باشی..



پ.ن:میبالم به این انتظار


کسی که منتظر خورشید است


راه را گم نمیکند..

_______

پ.ن2:سال هاست برای اینکه برگردی گریه کردم


نیامدی


آقا جان..


یک جمعه هم تو برایم گریه کن


شاید برگدم!



نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 16:31 توسط محیا|

تنها نرو..


این راه را خیلی ها رفتند و گم شدند


بعضی ها هم راهشان بیراهه شد


من کسی را میشناسم که بلد راه است


اگر با او باشی


هیچ کجا و هیچ وقت


هیچ راهی را گم نمیکنی


میدانی او کیست؟


آری...


خدا!!!




پ.ن:با خدا بودن به از ناخدا بودن!


پ.ن2:خدا جونم دوست دارم!
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 16:24 توسط محیا|


باران بیاید یا نیاید ،


تو باشی یا نباشی ،


خاطرت باشد یا نباشد ،


من خیس از یاد توام ..


>>>>>>>>>>>>>>>


دیروز
        ما زندگی را
                                           به بازی گرفتیم


امروز، او   ما را ...


فردا ؟؟؟؟




نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 15:33 توسط محیا|

                           دلتنگی


                        فقط یک اسم مستعار است


        برای تمام حس هایی که


                         اسمشان را نمی دانیم


                   و هر کدامشان 


                    برای خود یک دلتنگی اند ...




پ.ن:
حوصله ات كه سر مي رود

با دلم بازي نكن !

من در بي حوصلگي هايم

 با تو زندگي ميكنم ...


 
نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 15:31 توسط محیا|

معلم زبان می گوید: همه ی فعل های خواستن با

to

می آیند ..

من … بی تو … هیچ فعلی را نمی خواهم...


نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 15:25 توسط محیا|

باز کن پنجره را


من تو را خواهم برد


به سر رود خروشان حیات


آب این چشمه به سر چشمع نمیگردد باز


بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز...!


نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 13:6 توسط محیا|

 

جایی خوانده‌ام:

وقتی که می‌میری

رنگ‌ات مثل گچ سفید می‌شود، بدن‌ات سرد

با این حساب

دیوارهای صبور ِ خانه

مدت‌هاست که در سکوت مرده‌اند....

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 13:0 توسط محیا|

من را چــــــه به فلسفه ؟!؟


من هنوز در منطق چشمانت مانده ام....



نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 12:53 توسط محیا|

رسم دنیا چنین است:


ما به دنیا آمدیم


اما


دنیا به ما نیامد....




نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 10:43 توسط محیا|

دلم پر است...


پر پر پر..


آنقدر پر


که گاهی


کمی از آن


از گوشه ی چشمانم


میریزد..


پ.ن:اشک..

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 13:15 توسط محیا|

افـــــسوس...


آن زمـــان که باید دوست بداریـــم


کوتاهی میــــکنیم..


آن زمان کخ دوستــــمان دارند


لجبازی میکنیم...


و بعد...


برای آنچه از دست رفته


"آه"میــــکشیم....


پ.ن:آه بکش....

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 17:3 توسط محیا|


آخرين مطالب
» تا رهایی..
» (م) مثـــــل م ا د ر !!!
» تولد تولد تولدت مبارک!
» بسویت میدوم...
» دل؟؟؟
» happy brith day to u
»
» گناهت ..
» فاطمه...
» تو رو حتی تو رویامم ندیدم..


قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت